تبلیغات
صالحین - باز هم معرفت شهداء
 
صالحین
پایگاه بسیج مسجد علی ابن موسی الرضا علیه اسلام - مهرآباد جنوبی
درباره وبلاگ


با آنکه گلوله اش تنم رابوسید
خون زد شتک و پیرهنم را بوسید
آن قدر گلوله بر تن خصم زدم
تا خم شد و خاک وطنم را بوسید

مدیر وبلاگ : شهید گمنام

خسته از قیل و قال دنیا و زرق و برقش منتظر روزهای آخر هفته بودم تا استراحتی کنم و خستگی یک هفته  را در کنار خانواده از تن به در ببرم و برای روزهای پرکار آینده آماده شوم.

به چند نمایشگاهی که به مناسبت هفته دفاع مقدس برپا شده بود، سر زدم دلم راضی نشد. دوربین به دوش به منزل رسیدم و نماز خواندم که زنگ تلفن به صدا درآمد و یکی از دوستان قدیمی که برادر شهید بود، گفت: امروز دعوتی ...

کنار مزار شهدای گمنام منتظر باش؛ می آیم دنبالت.

من که خسته بودم و حالی نداشتم اولش بهانه آوردم و گفتم: کار دارم.

اون بدون توجه به حرف من گفت: 1ساعت دیگه می رسم. آماده شو.

در بین راه تا رسیدن به بهشت زهرا (س) صحبت از کمبود وقت و صله رحم به میان آمد، که چرا دیر به دیر به همدیگه سر میزنیم و شاید هفته ها و ماه ها از همدیگه بی خبریم و همه چیز شده کار.

خوب، این هم از آفات و بلایای آخرالزمانه و آدما هر چی بدوند، باز هم هشتشون گرویه نهشونه. علتش هم اینه که اصل کاریها که فراموش بشن خود به خود ماهم فراموش میشم و برکت ها از زندگی ها میرن و حالا حالاها باید بدویم.

الحمدالله جا برای پارک کردن بود و در نزدیکی قطعه شهدای گمنام خودرو را پارک کردیم. مانده بودم از کجا باید شروع کنم که پدر شهیدی در کنار مزار پسر عزیزش منو به ضیافت خلوتش دعوت کرد.

طلبه شهیدی که وقتی به تصویرش نگاه کردم شرمنده شدم و سرمو از خجالت انداختم پایین. اون عزیز موقع شهادت فقط  15 سال داشت. شهید مرتضی سلیمی.

به اصرار شیرینی تعارف کرد و من که بغض کرده بودم دستش بوسیدم و خداحافظی کردم.

 راستی در قبال این همه جوان چه  جوابی در روز قیامت داریم؟

مرتضی  و همرزماش برای چه رفتند و ما برا چه مانده ایم و چه کار داریم می کنیم؟

از دور عکسی برای زینت آلبوم انداختم و حیران بودم کجا بروم و کلی سوال بی جواب از شهداء داشتم که ذهنمو درگیر کرده بود.

وقتی به خود اومدم در کنار قطعه شهدای گمنام  بودم.

عجب ضیافتی و عجب دعوتی!

سر هر مزاری فانوسی روشن بود و عطر دل انگیزی فضا رو پرکرده بود.

گویی بوی کربلا میداد.

چند تا از خواهرها هم داشتند کنار شهدا قرآن قرائت می کردنند و بچه ها هم مشغول بازی بودند. دلم آروم گرفت و انگار خستگی چند سال از تنم بیرون رفت و انرژی مضاعفی گرفتم و روحم سبک شد.

چند تا پرچم هم بالای سر شهدا نصب بود که با اسماء مقدس اهل بیت (ع) مزین شده بودند و نسیم روح بخشی اونها را تکان میداد و نام مقدس حضرت زهرا (س) بیشتر از همه دلبری میکرد.

خانواده ها هم هر یک دور مزاری حلقه زده بودند و بزم عاشقانه ای بر پا بود. دلم نمی خواست از آنجا بیرون بیایم انگار آرامش ابدی آن جا حاکم بود و میزبانان با جرعه ناب بهشتی از مهمانان پذیرایی می کردنند.

آرام آرام داشت هوا تاریک می شد و وقت رفتن بود ولی اصلا دلم راضی به رفتن نبود.

آوای ملکوتی دعوت الهی  فضا رو پر از شور و شوق نماز می کرد و مهمانان برای فریضه اقامه نماز آماده می شدند.

سید بزرگواری که خودشو خادم شهداء میدانست فرشی به وسعت بهشت انداخت تا شهدای گمنام هم بتوانند در صف نماز جماعت حاضر باشند و به بهانه آنها خدا نماز ما را هم بپذیرد.

بعد از نماز هم با شربت و شیرینی  مهمانان پذیرایی شدند و دعای خیر شهداء بدرقه راهمان شد.

.....

 شهداء ممنونم باز هم معرفت شما ...




نوع مطلب : یاد امام و شهدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
پایگاه مجازی فارسی زبان مقاومت اسلامی لبنان - حزب الله